کنار بغض خیس پنجره مینشینم .
با سر انگشتانم روى تن سرد شیشه ، قلبى را نقاشى مى کنم .
قلب؟
کدام قلب ؟
همان قلبى که بازیچه ى غرور تو مى شود و لجبازى هاى من ؟
تو در دریاى غرورت غرق مى شوى و من زنجیره اى از لجبازى هایم مى بافم !
به همین آسانى تو از من دور مى شوى و من از تو.
میدانى ، میان من و تو فاصله است.
نه فاصله اى که به متر باشد یا شاید هم کیلومتر،
میان ما فاصله اى ست به قد غرور بیش از اندازه ى تو و لجبازى ها و بهانه هاى کودکانه ى من .
هرچند که دوست داریم این فاصله را بشکنیم و به هم نزدیک شویم ،
اما یادت باشه ، یادت باشه که غرور و لجبازى هاى خودمان این فاصله را به وجود آورده است.
بیا ، بیا عشق را قربانى خاله بازى هاى کودکانه ى مان نکنیم.
بیا کنارم ، دستانت را دور کمرم حملقه کن و دستانم را در دست بگیر .
با انگشت هایت کنار قلب من قلبى بکش .
دیگر نمى خواهم عشق را باغرور و دیوانگى سر ببرم و قربانى کنم.
بنشینم و چشمانم ببارد و به روزگار لعنت بفرستم.
نه، من نمیخواهم با دستان خودم همه چیز را تباه کنم
بیاید ، دیگر شما آن پسران مغرور نباشید
و ماهم آن دختران لجباز
بیاید عاشق شویم باهم!

