چقدر خوبه...

 

 

چقدر خوبه یکی رو داشته باشی که وقتی هیچ کس رو نداری بشه سنگ صبورت...

چقدر خوبه که میدونی یکی هست که همیشه و هر لحظه به یادته...

چقدر خوبه که یکی رو داری هر وقت ناراحتی میگه غصه ات به جونم ناراحت نباش چیزی

نیست که...

چقدر خوبه که میدونی یکی خیلی دوستت داره

چقدر خوبه که یکی همه کاراشو به عشق تو میکنه...

چقدر خوبه که میدونی یکی به عشق تو ترانه هاشو  میخونه...

چقدر خوبه یکی هست که با خیال راحت بهش تکیه کنی...

چقدر خوبه ....

کنار بغض خیس پنجره مینشینم .

با سر انگشتانم روى تن سرد شیشه ، قلبى را نقاشى مى کنم .

قلب؟

کدام قلب ؟

همان قلبى که بازیچه ى غرور تو مى شود و لجبازى هاى من ؟

تو در دریاى غرورت غرق مى شوى و من زنجیره اى از لجبازى هایم مى بافم !

به همین آسانى تو از من دور مى شوى و من از تو.

میدانى ، میان من و تو فاصله است.

نه فاصله اى که به متر باشد یا شاید هم کیلومتر،

میان ما فاصله اى ست به قد غرور بیش از اندازه ى تو و لجبازى ها و بهانه هاى کودکانه ى من .

هرچند که دوست داریم این فاصله را بشکنیم و به هم نزدیک شویم ،

اما یادت باشه ، یادت باشه که غرور و لجبازى هاى خودمان این فاصله را به وجود آورده است.

بیا ، بیا عشق را قربانى خاله بازى هاى کودکانه ى مان نکنیم.

بیا کنارم ، دستانت را دور کمرم حملقه کن و دستانم را در دست بگیر .

با انگشت هایت کنار قلب من قلبى بکش .

دیگر نمى خواهم عشق را باغرور و دیوانگى سر ببرم و قربانى کنم.

بنشینم و چشمانم ببارد و به روزگار لعنت بفرستم.

نه، من نمیخواهم با دستان خودم همه چیز را تباه کنم

بیاید ، دیگر شما آن پسران مغرور نباشید 

و ماهم آن دختران لجباز

بیاید عاشق شویم باهم!

 

 

   دُختـــَر اَست دیگـَر... 



گـــآهـے دلَش مے خـوآهـَد 



بَهـــآنـﮧ هـآے اَلَڪے بگیــرَد 



بـﮧ هَوآے آغــُوش تــو 


شـآنـﮧ هـآے تــُو 



ڪـﮧ بَعـــد تـــو آرآم 



خیلــے آرآم 



دَر گــوشَش زِمزِمــﮧ ڪُنے 



ببیـטּ مَــטּ عـآشـقـتَـم♥

♥♥♥♥♥♥♥

قایقت می شوم...  


بادبانم باش...  


بگذار هرچه حرف پشت سرمان می زنند مردم...  


باد هوا شود...  


دورترمان کند...♥

  

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم
، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر.منم باهات میام ………..


پدرمریم نامه تو دستشه ،کمرش شکست ،بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.

دوست داشتن....

عشق یعنی...

 

 

ﻋﺸـﻖ ﯾـﻌـﻨـــــــﯽ…!  


ﺍﻧـﻘـﺪﺭﺣـﺴـــــــــود  ﻣـﯿـﺸـﯽ  

 

که ﻫـِﯽ میگـردی دنبـال یه بهــونـــه ...  


ﺗـﺎ قهر کنی  

و اون نازتوبکشه   

 

وحرصـش دربیاد و بگـه : 

پـدرمو درآوردی تویه الــف بچـــه ی دوســت داشتـنــــــــی!!!!!

 

 

بگو تــــــمــــــام تــــو مال من است  



 دلم میخواهد  



 حسادت کنم  



 به خودم....

دیوونتم...

 

 

چرا دیوونگی نسبت به حساب نمیاد؟  



 مثلا بگن تو چه نسبتی باهاش داری؟  

 

منم بگم دیوونشم . . . 

 

 

 

کـاش نه شهری بود و نه مردمی ...   

 


من بودم و تـو ...  

 


آرامشِ قشنگم !  

 


تنهـا تــو را دیدن  

 


 وَ تـو را تنهـا دیدن ،  

 


 آرزویِ مـن است . . .